ايستگاه آخرين
آذر ۲۷م, ۱۳۷۱
پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »
در زير آسمانی خاکستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاری
از دور می آيد
ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
(برای ما دست تکان می دهند
در مار پيچ کوه های مِه آلود - مادران کوهستان
در نور آفتاب - دختران پسته و چای
در همهمه پنبه زارها - پسران بلوغ
برای ما دست تکان می دهد کوير )
ما پياده شديم
اين قطّار امّا
همچنان
می بَرد ما را
با خود .

مرگ شدیم آنقدر مرگ دیدیم...
هفتم آبان در یکی از خیابان های لندن تیرداد نصری هم رفت...
این اتفاق نابهنگام را به جامعه ادبی ایران تسلیت میگویم...
آرام آرمیده دراین حجم ترمه پوش
شاید به فکر یک غزل دیگراست او ....

قیصر امین پور هم رفت... یک روز بعد از تیرداد نصری و ما هم باید برویم یک روز بعد از فردا...
.
.
.

و این منم رضا پارسایی که این روزها خیلی گرفتار است!! در دفتر نشریه ادبی "ایرانشهر"...این
نشریه به همت دلسوزان امر غزل متفاوط و با صاحب امتیازی سرکار خانم ناهید مهر افروز و
مدیر مسئول سرکار خانم اکرم شیخ پور و همکاری و هم فکری دانشجویان و صاحب نظران
از جمله سید مهدی موسوی ، فدروس ساروی،حامد داراب و خانم فاطمه اختصاری به چاپ رسید.

عزیزانی که تمایل دارند شماره جدید ایرانشهر به دستشان برسد درکامنت خصوصی آدرسشان را بگذارند
البته تیراژمان خیلی پایین است ومخاطب زیاد...این نشریه یک جورایی وام دارهمین فردا بود میباشد که
البته در شماره های بعد مقالات خیلی جدید ترمیزنیم و قرار است با همکاری اسپانسر جدید تیراژ شماره های
بعدبیشتر شود و به دست همه علاقمندان برسددر صورت تمایل برای اشتراک شش ماهانه نشریه ادبی ایرانشهر
مبلغ ۴۵۰۰ تومان به شماره حساب۵۲۴۳۵۱۴۶۱۶ تجارت کارت شعبه دانشگاه اراک
به نام رضا صحرایی( پارسا) واریز نمایند و عکس فیش را به علاوه نام و آدرس کامل
به ایمیل reza.sahraei@gmail.com به صورت اتچ فایل بفرستند. از همه شاعران منتقدان و
کسانی که در راه ادبیات فرا معاصر ! ایران قلم میزنند صمیمانه دعوت میکنیم برای شماره های بعدی نشریه
ایرانشهر ما را یاری نمایند...
شاید، انگار، کاش، هیچ، هنوز...
دعوتی تلخ!!! همچنان مرموز...
اول که شروع کردم دلم نیامد شعر های دیگرم را در وبلاگ بزنم
و حوصله وبلاگ دیگری هم نداشتم
و خواهم سرود خودش میداند ولی برای عقب نیفتادن از قافله
تقدیم میکنم به شما...
شاید از شکلک مداوم آب، شاید از ترس مبهم کج فهم
سیلی محکمی که خوردم را ، چه قشنگ از سرم گذشت/ زمان
خون سرخی که در رگم جریان/ داشت از روی شعر می افتاد
بی هدف شعر را ورق بزنید، دیدن واژه ها چه تکراری...
-است که میرویم و می آییم ، مثل ارزانترین قیمت ها
باز هم ترس مبهم هستی ، باز هم فکر رب...نوع...خدا
رضا پارسا
